تبليغاتX
روزهای تنهایی من.....
روزهای تنهایی من.....

احمق بودن از جایی شروع میشه که میگی: این یکی با بقیه فرق داره

پ.ن: دلخوري هام از یه دوست

کاش...میشد بعضی چیزا رو کامل از ذهنت پاک کنی يا اصلا بهش فكر نكني.

کاش...میشد یک بار با خودتت فکر کنی كه داری چی میگی يا ميخواي چه حرفي بزني تا مبادا بعداً مجبور به عذرخواهي شي.

كاش...ميشد احترام گذاشتن رو بلد بودي.

كاش...ميشد حسادت رو از دلت بيرون ميكردي.

كاش...ميشد براي اينكه محبوب باشيم ديگران رو خرد نكنيم.

كاش...ميشد با بعضي كارهامون دوستمون رو آزار نديم.

*****

«تا تواني دلي بدست آور، دل شكستن هنر نمي باشد»

نوشته شده در سه شنبه هشتم شهریور 1390ساعت 23:35 توسط محمد| |

 

 

 

یه جایی باید دست آدم‌ها را بکشی
نگه‌شان داری
صورت‌شان را میان دستانت محکم بگیری
بگویی ببین
من دوستت دارم .نــــــــــــــــــرو!!!

 

لمس کن کلماتی را که برایت مینویسم



تا بخوانی و بدانی جایت چقدر خالیست



تا بدانی نبودنت آزارم میدهد!



لمس کن نوشته هایی را که لمس نشدنیست و عریان



که از قلبم بر قلم و کاغذ می چکد !



لمس کن لحظه هایم را



تویی که میدانی چگونه عاشقت هستم !


لمس کن این با تو نبودن ها را ...

.

.

.

.

آدرس وب جدید خودم:

http://tanhaii.naziblog.ir

نوشته شده در پنجشنبه بیستم مرداد 1390ساعت 17:44 توسط محمد| |

آرزو دارم شبی عاشق شوی


آرزو دارم بفهمی درد را


تلخی برخورد های سرد را


می رسد روزی که بی من لحظه ها را سر کنی


می رسد روزی که مرگ عشق را باور کنی


می رسد روزی که شب ها در کنار عکس من


نامه های کهنه ام را مو به مو از بر کنی 
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم تیر 1390ساعت 23:37 توسط محمد| |

آخرش نفهمیدم...

دست من نمک نداشت یا تو نمک نشناس بودی...

ازت متنفرم و.........

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم خرداد 1390ساعت 21:56 توسط محمد| |

مهربانم
چه مي دانم؟! چرا اينگونه شد نمي دانم
واي چه شد! چرا اينگونه شد نمي دانم
امشب تا به سحر بر زانوان شب گريستم
دل مي شکست و من باز مي گريستم
چه بگويم از دردي که سراسر شوق بود روزي
من منتظر بودم، او گفت نمي سوزي
با اين که نديده بودم نشنيده بودم عاشق بودم
حس مي کردم او را در لابه لاي ثانيه ها منتظر بودم
روزها در پي هم مي گذشتند، من تشنه تر
آسمان عاشق بود، من ديوانه تر
مهلتي نمانده بود تا روز آخر
خبر آمد مرا از يار يارم، يار دگر
بگفتا دگر نخواهي ديد پري روياهايت را
آن دختر پاک سرشت زيبا رويت را
مپرس حالم را که چشم گرفت بغض ترکيد
نفس بند آمد اشک لغزيد
مرا چه شد که ديگر روزهايم سياه گشت
به جز خدا هيچ کس تکيه گاهم نگشت
همه شب همه روز در فکر او بودم او نبود
من چشم به راه او بودم او نبود
تا که انديشيدم در فکر دگر است
من زميني او از ديار دگر است
اکنون او دگر نيست در جاي دگر است
به دستور خدا در حال دگر است
تا به کي در انتظارم نمي دانم شايد بميرم
باز در انتظارم چه ميدانم شايد ببينم
هر کجا هستي تو را شب و روز چشم در راهم
اين عشق الهي ست، پري مهربانم من بيدارم

 

نوشته شده در جمعه بیستم خرداد 1390ساعت 11:49 توسط محمد| |


lo0bjbpw0jruu5xt8xh.jpg

تا کی عاشق باشم و از عشقم دور ؟


تا کی اسیر تنهایی هایم باشم و از یارم دور .....؟


تا کی باید به خاطر دوری تو اشک بریزم و حسرت آن


دستهای گرمت را بکشم...؟


تا کی باید به خدای خویش التماس کنم تا تو را به من برساند


نزدیک و نزدیک تر کندتا بتوانم تو را در آغوش بگیرم؟...


تا کی باید صدای غم انگیز آواز مرغ عشق را بشنوم


و دلم برایت تنگ شود؟ تا کی باید غروب پر درد


عاشقی را ببینم و دلم بگیرد!


تا کی باید تنهایی به خورشیدی که آرام آرام به پشت


کوه ها می رود را نگاه کنم و


تا کی باید لحظه ها و ثانیه ها را یکی یکی بشمارم تا


لحظه دیدار با تو فرا رسد؟ خسته ام !


یک خسته دلشکسته عاشق بی سر پناه.... عاشقم !


یک عاشق دیوانه سر به هوا .....


تا کی باید کنج اتاق خلوت دلم بنشینم و با قلم و کاغذ


درد دل کنم؟...


تا کی باید دلم را به فرداها خوش کنم و پیش خود


بگویم آری فردا وقت رسیدن است!


تا کی باید در سرزمین عشق سر به زیر باشم و


چشمهای خیسم را از دیگران پنهان کنم؟


تا کی باید بگویم که عاشقم ، ولی یک عاشق تنها ،


عاشقی که معشوقش در کنارش نیست!


تا کی باید به انتظارت زیر باران بنشینم و همراه با


آسمان بنالم و ببارم....


و تا کی باید با دستهای خالی ، با آغوش سرد ، با دلی


خالی از آرزو و امید ، با چشمانی


خیس و شاکی زندگی کنم؟ آری تا کی باید تنها عکس های



مهربان تو را ببینم و در آغوش بگیرم


ولی در کنار تو نباشم


تا کی؟


تا کی عاشق باشم و از عشقم دور ؟


نوشته شده در جمعه شانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 11:16 توسط محمد| |

 

روزی ازم پرسیدکه بزرگترین آرزوی تو چیست؟

گفتم تحقق یافتن آرزوی تو....اما افسوس هرگزندانستم

آرزویش جدایی از من بود

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1390ساعت 14:41 توسط محمد| |

این‌روزها سخاوتِ باد صبا کم است

یعنی خبر ز سویِ تو، این‌روزها کم است

اینجا کنار پنجره، تنها نشسته‌ام

در کوچه‌ای که عابر دردآشنا کم است

من دفتری پر از غزل‌ام نابِ نابِ ناب

چشمی که عاشقانه بخواند مرا کم است

بازآ ببین که بی‌تو در این شهر پُرمَلال

احساس، عشق، عاطفه، یا نیست یا کم است

اقرار می‌کنم که در اینجا بدون تو

حتّا برای آه‌کشیدن هوا کم است

نوشته شده در دوشنبه یکم فروردین 1390ساعت 1:28 توسط محمد| |

 

وقتي به اوج بدبختي و فلاكت ميرسم

وقتي از همه عالم و آدم ســــــ ــــــير ميشم

وقتي نمي خوام بخندم و الكي لبخند ميزنم

وقتي دارم از تو منفجر ميشم و ميدونم هيچ كس حال زارمو نمي فهمه

وقتي هي خودمو ميزنم به اون راه

وقتي دلم ميخواد سر به تنم نباشه

وقتي دلم يه قبر ميخواد كه برم توش، ديگه بلند نشم

وقتي تو قبرستون خيالم يه قبر ميكنم

وقتي احساس خفگي تمام وجودمو ميگيره

وقتي دلم ميخواد هيچ بني بشري ازم نپرسه ..... چت شده؟

وقتي يه هو تمام بدنم سست ميشه.....دست و پام ميلرزه..

قلبم تيـــــــــ ــــــــر ميكشه..چشام پره اشك ميشه مثل الان

آه ه ه ه ه ه ه

به اسمش قسم اگــــه دستمو نگيره ديگه نميتونم نفس بكشم

همين!!!

دلم را جایی جا گذاشته ام... جایی شبیه....نگاه تــــــ ــــــو!!!

شايد هم جايي شبيه...خيال تـــــــ ــو!!!

خوابت را دیده ام

و تو بی خبر!!! 


 

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اسفند 1389ساعت 10:47 توسط محمد| |

اینقدر تو را دوست دارم

که هیچ کسی کسی رو

اینجوری دوست نداشت

اینقدر برات میمیرم قد یه

دنیا خوبی قد هزارتا ستاره

بــــی تـــو دلــم مــیگـــــیره

وقتی تنها میشم کارم انتظاره

ایــــنقدر تــو را دوســـــت دارم

کـــه هـــیــچ کســی کســی

رو اینجوری دوســت نـــداشت

وقــتــی نـــگاهــم مـــیکنـــی

قـــشنگــیاتــــو دوســت دارم

حـــالــت مـــعــصوم چـــشات

رنــــگ نــــگاتــو دوســت دارم

وقتــــی صــداتـــو مـــیــشنوم

دلـــــم بــــرات پـــــر مـــیزنــــه

تــــــرس یــــه روز نـــدیــدنـــت

غـــــم بـــــــــزرگ قــــــــلــبــم

نوشته شده در شنبه هجدهم دی 1389ساعت 17:33 توسط محمد| |

این روزها بی تو چقدر سرد می گذرد

 لحظات بی تو چه دیر می گذرد

آن روزها را به یاد دارم زیاد دور نیست همین چندی پیش بود که گرمای وجودت را حس می کردم همین چند روز پیش بود که حس می کردم خوشبختی همین است در کنار تو بودن ، تو رو داشتن ...

به تو تکیه داده بودم مثله فرشته ی بی بالی که بال می خواهد برای پرواز تا اوج بگیرد در آسمان عاشقی سرود دلدادگی بخواند تا حس کند هنوز هم می تواند اوج بگیرد و عاشق بماند ...

بی تو بودم در این روزگار سرد و تاریک تا تو را یافتم نمی دانم چرا دنیا عوض شد دیگر سرد و تاریک نبود گرمای حضورت ،صدای نفس هایت همواره کنارم بود و به من حس زندگی می داد

خیال می کردم هیچ گاه تو را از دست نمی دهم آخه تو به من قول  داده بودی که با من خواهی ماند...

 ولی گاهی با شنیدن حرفهایت دلم را می لرزاندی به من می گقتی این لحظات را داشته باش ،عاشق باش و دلبری کن اگر روزی جدااز هم شویم خاطرات شیرین است که به یاد می ماند نه خاطراتی تلخ...

انگار دارم به اون روزها نزدیک می شوم انگار دیگر گرمای وجودت را حس نمی کنم چی شده ؟ یعنی تو را از دست داده ام آری تو همیشه به من می گفتی مواظب باش روزی مرا از دست می دهی انگار همین امروز است

روزگارم همان طور سرد شده است ...

چرا دستانت را به من نمی دهی؟ ...

دیگر مرا نمی خواهی حس می کنم ...

من باز همان فرشته ی بی بالی هستم که مرا بال دادی ولی به یکبار از اوج مرا به دنیای تاریکی هایم فرستادی چه زود دلبسته ات شدم و چه دیر فهمیدم باز هم در دلبستگی عجله کردم تو خود فرشته ای بودی با بالهایی پر از امید و پر از حس عاشقی ،  می توانی به راحتی به همه جا سر بکشی و بهترین فرشته ها را برای دلبری انتخاب کنی ولی من بی تو چه بی بالم چه بی بال

نوشته شده در جمعه بیست و دوم مرداد 1389ساعت 23:24 توسط محمد| |

انتظار

عاشقت خواهم ماند         بی نیاز از دنیا

من در این کوی غریبانه فدا خواهم شد

چشمهایم را به کسی باز نخواهم کرد          تا تو از راه رسی

ای دو چشمت دریا     چشم من کم نور است

دل ما را طلبت                همچنان پرشور است

همچنان منتظرت خواهم ماند

دل خود را به کسی نسپارم

نه به جنگل،نه به دریا،نه به ابر

با بیگانه چنین و چنان خواهم شد

تا کنم چشمانم هدیه بر چشمانت

منتظر در طلبت،جان ما قربانت.

نوشته شده در یکشنبه دهم مرداد 1389ساعت 13:38 توسط محمد| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ